آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

پختن شله زرد نذری و ویزیت دکتر اشرفی

قبل از رسیدن به مطب باید از بیمارستان چمران جواب ازمایش کبدت رو میگرفتیم بارون قشنگی میومد بابا جواب ازت رو اورد دیدم بالا بود بابایی و آماده کردم که اگه دکتر گفت باید بستری شه شوکه نشه ساعت 12 شب مطب دکتر اشرفی و اخرین مریض خودمم حسابی گریه کرده بودمو حالم خراب بود انگار دست و پاهام مال خودم نبود میخوندم تو نگاه دکتر که منتظر یه حرف خوب از سمت منه من داشتم به دکتر یه حرف دیگه میزدم که صحبت من رو اشتباهی گرفت و گفت اِ ...هوشیاریش بیشتر شده؟ متم گفتم بله تا صدای پدرش که از اداره بر میگرده میاد عکس العمل نشون میده خنده تلخی کردم و تو دلم گفتم: من منتظر یه حرف خوب از شما ما تا چند لحظ...
26 فروردين 1392

چقدر دلتنگم....

چقدر دلتنگ روزایی که میبردمت کاردرمانی شدم اون روزا همش میگفتم کاش یه روز خوب خوب بشی و دیگه نبرمت اما الان در حسرت اون روزا م حتی! چقدر دنیا کوچیکه دخترم من و بابایی روزای خوبی رو نمیگذرونیم . هر روز صبح که بیدار میشم دعا میکنم که تو تشنج نداشته باشی نبینم زمانی که دستات به حالت ترس میپره چشمات نگران منو نگاه کنه و من تنها کاری که میتونم بکنم تو رو تماشا کنم و همین چقدر دلم میشکنه که نمیتونم کاری برات انجام بدم امشب مطب دکتر اشرفی باید بریم نمیدونم امیدوار باشم یا ... سعی کردم خودمو برای همه چیز آماده کنم شاید بستری مجدد شاید قطع امید نمیدونم سپاسگزار خداوند باشم ب...
24 فروردين 1392

الهی و ربی من لی غیرک

دیروز وقتی از خونه عزیز برمیگشتیم پشت چراغ قرمز کنار ماشین ما یه 206 بود که یه پسر بچه بور خوشگل داشت برای آنیتا که تو صندلی ماشینش نشسته بود دست تکون میداد اون بچه کلی تلاش میکرد تا باآنیتا ارتباط برقرار کنه .پدر بچه بخاطر جلب نشدن توجه آنیتا یه جوری نگاهم میکرد آنیتای من بیحال بود و با چشمای خمار به یه نقطه خیره شده بود من سرمو پایین انداخته بودم ولی برای دل بچه کوچک ،حسابی براش دست تکون دادمو خودم باهاش بازی کردم پدرش هم خنده معنا داری کرد چراغ سبز شد و من با گریه رد شدم با این امید که روزای تیره و تار تمام شه. آنیتا زود خوب شو مادر زود. ...
21 فروردين 1392

خدا برای هیچ کسی این روزا رو نیاره

ه یچ وقت با خودم فکر نمیکردم چنین روزایی رو بخوام تجربه بکنم باورشم سخته چه برسه لمسش فعال و پر جنب و جوش تبدیل به سایلنت سایلنت شدم مدام دنبال جواب برای علامت سوالام همش در حال غصه خوردنم و هرچقدر تلاش میکنم حالمو بهتر کنم نمیشه که نمیشه واقعا حس میکنم که اینجایی که من ایستادم دیگه اخر دنیاست و هیچ امیدی برای زندگی وجود نداره خدای من طاقت بیحالی دختر کوچولومو تماشای تمام بدن سوراخ شده اش رو ندارم طاقت خوردن داروهای زیاد رو ندارم و هرموقع بهت قرص میدم اشک میریزم طاقت ندارم ببینم برای ایستادن جیغ میکشی چون نمیتونی کمر کوچولوت رو به راحتی صاف کنی دوست دارم بمیرم واقعا دوست دارم بمیرم باورم نم...
19 فروردين 1392
1